خانه ما روی باریکه غزه نیست و من هرگز در میدان تحریر چادر نزدم و هر چه فکر می کنم اسم کشورم نه مصر بود و نه تونس و نه لیبی .
من اسلحه ای ندارم ، هرگز نارنجکی درست نکردم و به هیچ چیز نه سنگی پرتاب کرده ام و نه آتشی رو به کسی گشوده ام
دنیای من پر از رنگین کمان و بادبادک بود. و دل نگرانیم ماهی های سرخ کوچکی که تنگشان تنگ است و دلواپس لاک پشت هائی بودم که این روزها از زیستگاهشان دور می افتند.
روزهای آخر اسفند است و من گمان کرده بودم که بهار در راه است و تخم مرغ های کوچک را رنگ می کردم. روزهای آخر اسفند است و من خیال کرده بودم که نوروز نزدیک است و گندم های خیس را لای پارچه می گذاشتم و سکه و سنجد جمع می کردم برای ظرفهای سفالی .
در حیاط را زدند ،سربازی بود و سربازانی.
پرخاش و خشونت و فحاشی. همسایه در گشود.
ترسید و حکم خواست و چرائی پرسید.
دقایقی بعد اما از دیوارهای خانه بالا آمدند با طناب و نردبان. و پشت بام به پشت بام پریدند.و من نمی دانم آنها دزد بودند یا پلیس دروغین ویا حافظان ناموس و امنیت! و من نمیدانم آنها هموطن بودند و همزبان ویا تاریخ گشوده شده بود و ترکان تتار و سربازان مغول سر رسیده بودند.
جرم همسایه ها آسمان بود. آسمان و امواجی که از آسمان می گذرد.
کوفتند و در هم شکستند نابود کردند.
سفره هفت سین من هزار پاره شد
تنگ ماهی های قرمز شکستو سبزه پیش از آنکه بروید، خشک شد.
و من تازه فهمیدم خانه ما روی باریکه غزه است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر